شیرزاد
هی به او گفتم :(( شیرزاد بیا و دست از این کار بردار)) اما گوشش بدهکار نبود . روی حرف خودش پافشاری می کند که محال است تن به حرف اشرار بدهد . همه می دانیم که او راست می گوید . شیرزاد همیشه از حق دفاع می کند اما این دفاع بهای سنگینی دارد . شیرزاد مرد عجیبی است . کٌرد به تمام معنا پر غرور و متعصب ، مسلمانی شجاع و نترس است . درست مثل خدابیامرز برادرش لطیف که بالاخرهزمین و دام را ول کرد و تفنگ به دست گرفت و شد پیشمرگ مسلمان کٌرد . آنقدر در کوه ها و گردنه ها جنگید تا آخرش شهید شد . آن هم چه شهادتی ! سر بریده اش را آوردند . خدایا تا به حال چنین مصیبتی را ندیده بودم ...
تازه آفتاب طلوع کرده بود که شیرزاد آمد . من هم گاو را آوردم و مقداری هم نان و پنیر داخل سفره ای گذاشتم و راهی صحرا شدیم . شیرزاد نفسی عمیق کشید و گفت : (( هوای خوبی است گلمراد ! گمانم تا غروب آفتاب بتوانیم کار شخم زدن را تمام کنیم . اگر خدا بخواهد امسال محصول خوبی برداشت می کنیم ؛ البته اگر بگذارند ، انچه را درو کنیم برای خودمان برداریم )) اخم هایش به هم فرو رفت : ((امسال دیگر مثل پارسال نیست . حتی یک مشت نخود هم به آنها نمی دهیم . هرچه بردند کافی است ! اگر اسلحه به دست نگیریم و نجنگیم ، نمی توانیم از دستشان خلاص شویم . چه ساده بودیم ، چقدر از جوانان ما را بردند کوه و آواره شان کردند . آخرش چی ؟ کارشان به جایی رسیده که به زن و ناموس همین مردم تجاوز می کنند . حرام لقمه های بی غیرت .)) به مزرعه که رسیدیم بساط چای را حاضر کردم . شیرزاد هم وسایل شخم زدن را آماده کرد . چای حاضر بود . صدایش کردم . مشغول خوردن چای بودیم که متوجه شدم به نقطه ای دور خیره شده . دنبال نگاهش را گرفتم ، یک نفر از قله کوه به پایین می غلتید . به نظرم رسید که به یک تخته سنگ ، گیر کرد . بدون هیچ حرفی به طرف کوه دویدیم و با هر دردسری که بود خود را به او رساندیم. جوانی پاسدار بود . تیر خورده بود و بیهوش بود ، اما نفس می کشید . با کمک شیرزاد آوردیمش پایین . شیرزاد گفت :((باید ببریمش آبادی ، وگرنه می میرد.)) با کمی ترس گفتم (( حتما در درگیری با دمکرات یا کوموله مجروح شده . اگر بفهمند به یک پاسدار پناه داده ایم )) حرفم را قطع کرد :((این چه حرفی است میزنی گلمراد ؟ این بنده خدا دارد میمیرد . نمیشه اینجا ولش کنیم .)) همان طور که خم شدم که پاسدار را از زمین بردارم ، گفتم :(( خدا کند ما را نبینند.)) به هر طریقی که بود او را تا خانه شیرزاد رساندیم . به شیرزاد کمک کردم تا گلوله ها در آورد و زخم های آن جوان را پانسمان کردیم . سکوت دلهره آوری بر اتاق حاکم بود . سکوت را شکستم و گفتم :(( خوب حالا با این پاسدار چه می کنی ؟))
_ اینجا می ماند تا حالش بهتر شود .
_ چی ؟ می ماند ؟ چطوری ؟ مگر ندیدی مردم چطور نگاهمان می کردند ؟ تو هم که کم دشمن نداری ! می روند بالا و خبرشان می کنند .
_ آخر می گویی چه کنم گلمراد . این بنده خدا در امان من است . از جا بلند شدم و در حالی که مصیبت بزرگی را در چند قدمی خانه شیرزاد می دیدم ، از در حیاط خارج شدم . روز بعد به شیرزاد سر زدم .کاک نعیم ، پسر ماموستا هم آنجا است . شیرزاد دارد با انگشت هایش بازی می کند . می پرسم (( طوری شده شیرزاد ؟ امروز خیلی به خود فرو رفته ای)) سرش را تکان می دهد و می گوید :(( خبر آورده اند که یوسف دیروز رفته به کوه . حتما رفته که ما را لو بدهد !)) در همین حال ناگهان لنگه ی چوبی در اتاق به شدت از هم باز می شود . یکی از اهالی آبادی است . نفس زنان می گوید:((آنها دارند می آیند. 4 نفر هستند ، یوسف هم با آنهاست . الان شاید از کانی هم گذشته باشند. الان می رسند )) . هر سه نفر از جایمان بلند می شویم . خطر در چند قدمی ماست. شیرزاد قدمی جلوتر می رود به آن جوان می گوید (( برو به پدرت بگو هر که را حاضر است بیاورد اینجا . به ماموستا هم جریان را بگو )) از شیرزاد می پرسم ((چه می کنی ، الان می رسند )) شیرزاد به طرف عبدالله (جوان پاسدار) می رود و می گوید((کمکم کنید عبدالله را ببریم داخل تنور حیاط . جای بزرگ و خوبی است .)) کاک نعیم بلافاصله می پرسد :(( اگر بفهمند چه؟)) عبدالله می گوید :(( بگذارید مرا با خود ببرند ، خودتان را به خطر نیندازید .)) عبدالله را از جا بلند می کنیم اما او اعتراض می کند . شیرزاد می گوید : (( بهتر است ساکت باشی . هیچ اتفاقی نمی افتد )) با کمک کاک نعیم عبدالله را داخل تنور می گذاریم و به سرعت می رویم و هر سه روی ایوان می نشینیم . سعی می کنیم خونسرد باشیم . شیرزاد چپق خود را بر می دارد . هنوز آن را روشن نکرده که در حیاط محکم باز می شود. یوسف در حالی که تسمه ی پلاستیکی به همراه دارد، وارد میشود و چهار مرد مسلح هم پشت سر او داخل می شوند . یکی از آنها همراه یوسف که لبخند موذیانه ای بر لب داشت به پای ایوان می آید . ابروهایش را در هم فرو می کند و با صدای کلفتی نعره می کشد :(( شیرزاد کدامتان هستید ، یابوها ؟)) نگاهم را از لوله ی تفنگش برمی دارم و به شیرزاد خیره می شوم. با آرامش پاسخ داد:(( من هستم، کاری داشتید ؟)) لبخندی بر صورتش نشست و گفت:(( مهمانت کجاست ، جاش خائن . حالا دیگه مزدور حکومت شده ای ؟)) شیرزاد ، خونسرد نگاهی به یوسف می اندازد وبه آن مرد می گوید :(( حتما خسته اید. بفرمایید چای بخورید )) مرد عصبانی می شود و فریاد می زند :(( وراجی نکن . برو و با دست های خودت آن سگ را بیار تحویل بده )) کاک نعیم با لحنی آرام می گوید :(( شما از خودمان هستید براکم . چرا عصبانی می شوید ؟ شیرزاد به کسی پناه نداده .)) سپس ریب وار نگاهش را به یوسف می اندازد و می گوید : (( لابد به حرف این آدم دروغگو آمده اید اینجا . یوسف با کاک شیرزاد خصومت شخصی دارد . دعوا ، دعوای ناموسی است . بفرمایید خستگی در کنید و حرفی بزنیم .)) حس می کنم صحبت های کاک نعیم در او اثر کرده ، می گویم :(( من می روم بساط چای را حاضر کنم )) هنوز حرفم تمام نشده که با لوله تفنگ طوری بر سینه ام می زند که با پشت به زمین می خورم . شیرزاد عصبانی از جا بلند می شود و با صدای بلند می گوید :(( آقا توی خانه ام شر به پا نکنید ، چرا آزارمان می دهید ؟)) یوسف قدمی جلوتر می آید و می گوید :(( دروغ می گویند این جاش ها ، این خرس را که می بینید ، پسر ماموستا است . این یکی هم که خودش را به موش مردگی زده ، دوست شیرزاد است ، همان که آن روز با شیرزاد آن پاسدار را آوردند )) همان مرد سبیل کلفت به یکی از مردهای مسلح میگوید : (( خانه را بگردید . اگر اثری از آن سگ پیدا کردیم ، هر سه را سر می بریم ! )) سپس رو به هر سه ما کرده و می گوید : (( خیانت به خلق را نمی شود تحمل کرد )) یوسف هم به همراه یکی از مرد ها به داخل اتاق می رود . خیالم راحت است ، چون مطمئن هستم چیزی پیدا نخواهند کرد . کاک نعیم از پله ها پایین می رود و مقابل مرد مسلح می ایستد و به آرامی می گوید : ((ببین براکم ، الان وقت اذان عصر است . خوبیت ندارد به آزار مردم بایستید . من که گفتم کسی اینجا نیست . خانه را هم که خوب گشتید .)) صدای خنده ی یوسف از اتاق به گوش میرسد . یوسف در حالی که لباس های خونین عبدالله را به دست دارد، از اتاق بیرون می آید و می گوید : (( این هم مدرک . ولی خودش نیست )) در یک لحظه تمام بدنم یخ کرد . حس می کنم خانه بروی سرم خراب شده . فکر اینجایش را نکرده بودیم . حالا دیگر زنده بیرون رفتن از خانه شیرزاد ممکن نیست . مرد سبیل کلفت که مرتب گوشه ی سبیلش را به دندان گرفته ومی جود ، مقابل ایوان می ایستد . بند تفنگش را روی دوشش می اندازد و یقه ی شیرزاد را می گیرد و چنان می کشد که او همچون بچه ای کوچک به هوا بلند شده و بر زمین می خورد . من هم می روم که شیرزاد را بلند کنم اما مرا نیز نقش بر زمین می کند . هنوز بلند نشده ام که سر و صدای چند نفر توجه ام را جلب می کند. سرم را بلند می کنم . ماموستا و چند نفر از اهالی ده به داخل حیاط می آیند . زیر بازوی شیرزاد را می گیرم و هر دو به سختی در مقابل مرد سبیل کلفت می ایستیم . سه مرد مسلح اسلحه ها را به سمت مردم می گیرند . یوسف از ترس پشت مرد سبیل کلفت پنهان می شود . مرد سبیل کلفت با صدای بلند می گوید : (( کی به شما گفته بیایید اینجا ؟ )) کاک نعیم به سمت ماموستا می رود و می گوید : ((پدر، بهتر است شما بروید خانه توی این قضیه دخالت نکنید )) قبل از اینکه ماموستا حرفی بزند ، مرد سبیل کلفت کاک نعیم را به طرف ما پرت کرد . رو به جمعیت کرد و گفت : (( ما این سه نفر را می بریم و در دادگاه خلقی محاکمه می کنیم . خیانت به آرمان خلق کٌرد را نمی شود تحمل کرد . تو هم ماموستا ، زیاد به فکر پسرت نباش . چنین پسری روی زمین نباشد بهتر است !)) ماموستا می گوید : ((پسرانم ، هر چه بوده دیگر گذشته . دست از آزار ما بردارید )) مرد سبیل کلفت جلو می رود و در مقابل ماموستا می ایستد: (( حالا وقت موعظه نیست . برو که به نماز عصرت برسی . کسی که آبروی خلق کٌرد را نخواهد ، سرش زیادی است . همین)) ماموستا سرش را برمی گرداند و به جمعیت نگاه می کند مثل اینکه می خواهد از چیزی مطمئن شود . چند بار به اطرافش نگاه می کند و سپس می گوید : ((بیش از این از خلق کٌرد حرف نزن ، مگر اینهایی که گرفته ای ، خلق کٌرد نیستند . مگر کاک ایوب و خانواده اش را که قتل عام کردید ، خلق کٌرد نبودند ؟)) مرد سبیل کلفت صدایش را بالا برد: (( خطر یک جاش برای یک حکومت خود مختار بیشتر از یک پاسدار است . شما هم موعظه ات را بگذار تو مسجد . حیف از ما که برای آزادی امثال شما توی کوه ها می جنگیم .)) ماموستا می گوید: (( خوب نجنگید . شما دارید با همین مردم می جنگید .این مردم امنیت می خواهند . هر وقت که می خواهید ، می آیید و نان و برنج همین مردم را می برید . این هم شد جنگ ؟ اینقدر مردم را اذیت نکنید . خدا را خوش نمی آید )) مرد مسلح سیلی محکمی به ماموستا می زند . مردم زیر بغل ماموستا را می گیرند . کاک نعیم فریاد بلندی می کشد و به سمت آن مرد حمله می برد . قبل از اینکه به او برسد ، یوسف با یک مشت محکم او را به زمین می اندازد . شیرزاد در کنارم ایستاده و دندان هایش را محکم به هم می ساید . در همین حال ، در فلزی تنور به کناری پرت می شود و عبدالله فریاد می زند : ((من اینجا هستم ، با مردم کاری نداشته باشید)) همه سرها به طرف او برمی گردد . مرد سبیل کلفت لوله تفنگش را به سمت شیرزاد می گیرد و می گوید : (( دروغگوی کثیف ، نشانت می دهم سزای آدم های جاشی مثل شما چیست )) هنوز حرفش تمام نشده که شیرزاد لوله ی تفنگ را به عقب هل می دهد . صدای تیری در فضا می پیچد . مرد مسلح با یک حرکت سریع تفنگ را از دست شیرزاد بیرون می کشد . عبدالله از تنور بیرون می آید و می گوید : (( شما مرا می خواستید . من اینجایم . با آنها کاری نداشته باشید )) مرد مسلح به شیرزاد چند تیر پیاپی شلیک می کند. شیرزاد را می گیرم .سرم را بلند می کنم ، می خواهم فریاد بزنم (( چته های مردم فروش )) که همان مرد به من شلیک می کند و تیر به کتفم می خورد . می خواهم دوباره بلند شوم که تیر دیگری به گردنم اصابت می کند . با تمام قدرت فریاد می زنم . مرد سبیل کلفت را می بینم که می خواهد دوباره شلیک کند اما کاک نعیم او را از پشت می گیرد . تیر به هوا شلیک می شود . همه جا را سیاه می بینم . مردم را می بینم که به سمت سه مرد مسلح هجوم آورده اند و اسلحه هایشان را از دستشان بیرون می کشند ، صدای مردم با صدای شلیک پیاپی مرد سبیل کلفت قاطی شده . مردم خشمگین جلو می آیند و به سمت مرد مسلح حمله می کنند . و در این لحظه هر چه سعی می کنم چشم هایم را باز نگه دارم ، موفق نمی شوم و با صورت به زمین می افتم .
بهمن 64
چته ها / ابراهیم حسن بیگی
پ.ن : این داستان شرح کوچکی بود از جنایت ها و خیانت های کوموله ها . بسیاری از داستان ها را به دلیل خشونت بسیار زیاد نمی توانم بنویسم . داستان هایی که با خواندن آنها مشکلات روحی پیدا می کنید !
اﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ اﻟﻤﻀﻄﺮ اذا دﻋﺎﻩ و ﻳﮑﺸﻒ اﻟﺴﻮء. :