گل کاشتیم !!!

سلام آقا جون

عجب تولدي برات گرفتيم !

ديدي لختي ها و اوباش چطوري جولان مي دادند و به ناموس مردم متلك مينداختند !

ديدي آشغالامون تمام سطح شهر را پر كرد !

ديدي واسه يه ليوان شربت ، چيكار مي كرديم !

سيستم صوتي 2 ميليوني ماشينمونو ديدي كه چطور محله رو مي لرزوند !

ديدي آسايش مردم را سلب كرديم !

 مهدي جان ، چرا ناراحتي ؟

سالي يه باره ! بگذار خوش باشيم !

ولي انصافا تولدي برايت گرفتيم كه كسي نظيرش را در تاريخ نديده !

يه جشن كه از معنا و روح سرشار بود !

 

میلاد نور

آقا جون تولدت مبارک

این بنده حقیر را دریاب !

فقر از نظر دکتر شریعتی

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                    فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

                  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

پايان راه

آه... آخ... نه، نه... صبر كنيد ... دستم رو شكستيد ... آخ گردنم ... چرا اينطور مي كنيد ؟ بگذاريد حرفم را بزنم ... ما كه با هم دشمن نبوديم ... چرا روي من خنجر مي كشيد ؟... كشتينم ... ولم كنيد ... كمي بريد عقب تر ... آروم باشيد . داشتيد منو مي كشتيد ، دوست كه روي دوست خنجر نمي كشد. باور نمي كنم... اين چه كاري بود كرديد ؟ اينقدر چپ چپ نگاهم نكنيد. آرام باشيد. كا ه‍‍ژير... چرا اينقدر قرمز شده اي؟ مگر با هم دوست نبوديم ؟ دوش به دوش هم 5 سال از عمرمان را توي گروه پيشوا خدمت كرديم . ما همه يك هدف داريم. به يك منظور مي جنگيم، باور نمي كنم بروي من خنجر بكشي... و تو... كا رحيــم ... مگر تو شوهر خواهر من نيستي‌؟ اقلا بگذاريد حرفم را بزنم ... مي دانم مرا پيش شما خراب كرده اند . اي روزگار كثيف . كارمان به جايي رسيده كه روي هم خنجر مي كشيم . كا هژير، چشمانت قلوه ي خون شده . براي كشتن من؟ باشد، مرا بكشيد. اما اول بگذاريد حرفم را بزنم. من هنوز همان كا احمـد سابق هستم. باور كنيد هنوز هم مي توانم دوش به دوشتان به كمين بنشينم و گردن جاش ها را ببرم! هنوز هم مي توانم از گوش پاسدارها تسبيح درست كنم . تو... تو كا رحيم ، در بيشتر عمليات ها با من بوده اي . يادت هست در حمله به پايگاه جندالله ، 12 پاسدار را سر بريدم ! مگر خودت نبودي كه بعد از عمليات ((لافاو)) گفتي : اگر ده نفر مثل كا احمـد داشتيم، كردستان را آزاد مي كرديم ! كشتن من كه برايتان كاري ندارد، كمي آرام باشيد تا حرف بزنيم. من بي دليل از شما جدا نشدم . تازه اگر هم جدا شدم، اسلحه را كه زمين نگذاشتم . همين دو ماه پيش از زانو تير خوردم . هنوز نمي توانم راه بروم. من آدم ترسويي نيستم. من براي خلق كرد مي جنگم ... لابد مي پرسيد چرا سنگرم را عوض كردم؟ كومله و دمكرات هر دو يكي هستند . حالا توضيح مي دهم چرا وارد دمكرات شدم . نه... نه... جلوتر نيايد ... چرا ناراحت شديد؟ باشد، ديگه اسم دمكرات را نمي آورم . خواهش مي كنم به من به چشم كومله نگاه كنيد. من از روي مصلحت از شما جدا شدم . كا هژير، آرام باش. چرا گذشته ها را به خاطر نمي آوري؟ تو هميشه ميگفتي نمي خوام بعد از تو بميرم. يادت مياد اون روز كه رفته بوديم به آبادي(( دوزخ دره )) براي سربازگيري؟ همان روز كه 8 نفر جمع كرديم كه بياريم كوه. يادت مياد كه ماموستاي آبادي چطور در مقابلمان ايستاد و فرياد زد نمي گذارم جوان هاي آبادي را به زور ببريد . همان كه وقتي يه سيلي محكم بهش زدي به صورتت تف كرد . مگر كم به غيرتم بر خورد؟ خواستي با يه تير خلاصش كني كه جلوت رو گرفتم و گفتم اينطور نميشه،  بايد به اينها درسي داد كه فراموش نشه . مردد مانده بودي كه چه مي خواهم بكنم.  تو كارحـيم ... آنروز با ما بودي. يادت هست چطور دست و پايش را بستم و كبريت به جانش كشيدم .حتي پسرش كه اومد پدرش را نجات دهد او را هم چطور به رگبار بستم و روي جسد پدرش انداختم ! اين كارها براي اين بود كه تو پيش من عزيز بودي. حتي اگر پدرم هم اين كار را با تو مي كرد، همين بلا را سرش مي آوردم . حالا روي من خنجر مي كشي؟ باشد ... دوستيها به اينجا ختم نمي شود.

و اما تو كا رحيـم . من دست خواهرم را كه 13 سالش بود گذاشتم توي دست تو، چون شجاع و نترس بودي و مثل ببر مي جنگيدي . ازت خوشم ميومد چون براي رسيدن به خود مختاري همه چيزت را فدا كردي. من هم بر خلاف مخالفت هاي پدر و مادرم، خواهرم را به تو دادم . چون تو چشمت دنبال زنها و دختران مردم بود، من هم اين كارت را دوست نداشتم. هر بار به يك آبادي مي رفتيم چشمت پيش ناموس مردم بود . نمي گويم كار بدي مي كردي، حق داشتي... آخه تو براي همين مردم مي جنگيدي! اما تو از ما بي تاب تر بودي . ظاهر كار را حفظ نمي كردي! از آنوقت به فكر افتادم كه خواهرم را بهت بدم، چون دوستت داشتم . حالا مي خواهي مرا بكشي.  باور كنيد ديناري از آنها پول نگرفته ام . بگذاريد مثل 3 دوست با هم حرف بزنيم . من جاش نشده ام ! مي دانم براي بردن سرم آمده ايد. مگر من بارها اين كار را نكرده ام ؟ پيشوا سر هر پاسدار را به دو هزار تومان از من مي خريد ، اما به بقيه بيش از هزار و پانصد نمي داد .ميگفت كا احمد قصاب واقعي است! سر را طوري مي برد كه انگار عمري قصاب بوده. بايد بدانيد از وقتي كه با دمكرات قاطي شدم در هيچ عملياتي عليه كومله شركت نكرده ام. بارها ازم خواستند. بازجويي شدم ، اما هيچ وقت جواب درست و حسابي بهشون نداده ام. من وارد دمكرات شدم چون كومله از چشم مردم افتاده بود. زيادي به آنها زور مي گفتيم و عقايدمون هم بد بود . شعار كمونيسم مي داديم. اما دمكرات ها با شعار اسلام پيش رفتند. مردم هم كه مسلمان اند و نمي شود دين را ازشان گرفت . هميشه پيش مردم ظاهر را حفظ كرده اند . همين چند روز پيش رفته بوديم به نماز جمعه توي يكي از آبادي ها، مردم با تعجب نگاهمان مي كردند. اين كارها مردم را جذب مي كند. بودجه ي خوبي هم از خارج برايشان مي رسد . نه اين كه به خاطر پول به طرفشان رفته ام . نه . دليل ديگرش هم ازدواجم بود . لابد شنيده ايد كه ما هم دم به تله داديم و زن گرفتيم .دختر يكي از همين دمكرات ها را گرفتم. تازه، چند وقتيه كه هواي كشاورزي به سرم زده مي خواهم يك زمين بگيرم. شايد از نشانه هاي پيري باشد. من به اندازه كافي جنگيده ام . ديگه بايد يه زندگي به هم بزنم. الان هم زنم حامله است . فرستادمش خونه باباش چون تا چند روز ديگر بچه ام به دنيا مي آيد. اگه خدا بخواهد آخر همين ماه ... چرا بلند شديد . حرفم تمام نشده! من از مبارزه خسته نشده ام... فكر كرديد به شما دروغ گفتم؟ داري چكار مي كني كا هژير؟ خنجرت را غلاف كن ... نه ... كا رحيـم ... تو يه كاري بكن ... آخر بگوييد چقدر براي سر من تعيين كرده اند، من دو برابر مي دهم ... آخ گردنم ... دستم را ول كن كا رحيـم ... جواب خواهرم را چه مي دهي؟... به زن و بچه ام رحم كنيد ... كا هژير ... نه ... آخ.

ارديبهشت 65

مجموعه داستان چته ها / ابراهيم حسن بيگي

 

پ.ن 1 : اين پست رو به افتخار شبكه  (( سيماي آزادي )) گذاشتم تا بيشتر با آرمان ها و اعمالشان آشنا شويد. خاك فروشاني كه با شروع جنگ تحميلي با كمك صدام ملعون ، هزاران نفر از فرزندان اين خاك را به بدترين وضع شهيد كردند .    

پ.ن 2 : چند وقت پيش همراه پدر عزيزم رفتيم كردستان . ما را به محله هاي قديمي شهر سقز برد و خاطرات درگيري ها را برايمان بصورت مستند تعريف مي كرد . حتي جاي فشنگ هايي كه پدرم شليك كرده بود يا به سمتش شليك شده بود، روي ديوارها مشهود بود . جاتون واقعا خالي . دقيقا خودم را حاضر در صحنه ي درگيري مي ديدم!  حال و هوايي بود، بسي شگفت انگيز