تپـه برهانی

... آتش دشمن سنگین بود. در راهروی سنگر برادر ترکان را دیدم  که بر زمین افتاده بود و ناله می کرد و تعدادی از بچه ها سعی داشتند او را به داخل سنگر ببرند اما هر وقت که به او دست می زدند ، از درد فریاد می کشید . حجه الاسلام ترکان در حالی که در پایگاه حرکت می کرد ، یک خمپاره درست در بین دو پای او بر زمین خورد و هر دو پایش شکسته و رگ های عصبی هر دو قطع می شود . تلاش برادران امدادگر برای قطع خونریزی ترکان بی فایده بود . شدت خونریزی باعث عطش ترکان شده بود ولی امدادگر از دادن آب به او خودداری می کرد چون خونریزی اش فزونی می یافت . حجه الاسلام ترکان که از آغاز مجروحیتش ، حال و هوایی شگفت انگیز داشت ، از حالت عادی خارج شد  و هذیان می گفت . حرف های او در آن حالت بحرانی شباهتی به هذیان نداشت ، بلکه حاکی از انس او با قرآن و اهل بیت (ع) بود. سحرگاه بود و در حالی که ترکان چشمانش بسته بود گاهی قرآن می خواند ، گاهی تفسیر می کرد و گاهی به تندی نفس نفس می زد. نزدیک ظهر بود و عطش به همه فشار آورده بود . یکی از برادران به سراغ یک منبع آب بزرگ که در وسط پایگاه بود ، رفت . وقتی آمد با چهره ای گرفته گفت : عراقیها قبل از عقب نشینی ، منبع را گلوله باران کرده اند و داخل آب باقی مانده پودر رختشویی ریخته اند ! بالاخره وقتی قمقمه آب شهدا را جمع کردیم ، آب جیره بندی شد و طبق دستور ، می بایست هر ساعت یک در قمقمه آب به هر مجروح می دادم . حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که احساس کردم ترکان، نظم خود را از دست داده است . بدنش به رعشه افتاده بود و دیگر از احکام و قرآن نمی گفت ! به نظر می رسید با کسی سخن می گوید . او پس از مقداری مکث، بلی و خیر می گفت . بار سوم که بالای سرش رفتم ، یک در قمقمه آب به او دادم . با لحن تندی گفت : بی انصاف این قدر آب می دهی؟ امام حسن بالای سر من ایستاده و یک کاسه آب در دست دارد ، آنوقت تو اینقدر می دهی ؟ صدای گریه مجروحان بالا گرفت ! غوغایی در سنگر بود . به یاد دارم که او در پادگان محمد رسول الله (ص) سنندج در هنگام سخنرانی، بیش از همه از امام حسن (ع) یاد می کرد و ارادتی خاص به ایشان داشت و همه ی مجروحین اکنون مطمئن بودند که ترکان در محضر امام حسن (ع) حضور دارد ! همچون آن روزها همه ی مجروحان به سخنان او گوش فرا می دادند . لحظاتی بعد دوباره لحن سخنانش تغییر کرد . مثل اینکه کسی از او سوالی پرسیده باشد، گفت : نه نخوانده ام . و بعد از چند ثانیه گفت : چشم ، همین الان می خوانم ! در همان حال که خوابیده بود، بسختی اذکار نماز را قرائت می کرد . گاهی در بین نماز خاموش می ماند و به نظر می آمد کلمات را فراموش کرده ، اما لحظاتی بعد در حالی که سر خود را به نشانه ی تصدیق تکان می داد، دوباره به قرائت نماز می پرداخت .ترکان در حالی که هیچ اراده ای نداشت ،بطور دقیق و بدون غلط ، 2 رکعت نماز شکسته به جا آورد . حوالی ساعت 4 بعد از ظهر بود که ترکان گفت : چشم ، الان . سپس شهادتین و آنگاه ذکر لا اله الا الله را به طور مکرر به زبان آورد و ناگهان خاموش شد .

 

 

تپـه برهانی / حمیدرضا طالقانی اصفهانی

 

 

پ.ن :

همه شب با یاد مــــــه رویی

به دل و جان تاب و تبی دارم

چه خبر آن سلسله گیــسو را

که پریشان روز و شبی دارم

که پریشان روز و شبی دارم ...

تبریک

 

فرا رسیدن ایام الله دهه فجر را به همه ی انقلابیون عزیز و مبارز تبریک

می گویم

دروغهاي مادرم ...

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام مي‎کرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود مي‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا مي‎کرد و مي‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نمي‎داني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت.

قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه مي‎رفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.

شبي از شب‎هاي زمستان، باران مي‏باريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابان‎هاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه مي‎کند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:

"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام مي‎رسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" مي‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوه‎زني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. مي‏بايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان مي‏فرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر مي‏شود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نمي‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزي‎هاي مختلف مي‏خريد و فرشي در خيابان مي‏انداخت و مي‏فروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را مي‏ديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها مي‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نمي‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذراني و زندگي راحت عادت ندارم."

و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور مي‏توانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را مي‏سوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من مي‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:

"گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نمي‎کنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.

وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.

اين سخن را با جميع کساني مي‎گويم که در زندگي‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن که از فقدانش محزون گرديد.

اين سخن را با کساني مي‎گويم که از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد.

مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکي تحت پرورش خود قرار داد.

 

 

ترجمه:جليل كيان مهر