پا لگد کن !
... بیشتر بچه ها برگشته بودند عقب . از گروه شناسایی فقط من مانده بودم و رضا .
_ آهای محمد
برگشتم . مرتضی بود . بی سیم چی گردان .
_ برگرد مرتضی ! می زنندت .
همین طور که می دوید ناگهان تیر خورد و چند متری من و رضا افتاد زمین .
سینه خیز به طرفمان آمد . تیر به گردنش اصابت کرده بود .
_ آخه مرد مومن ، چرا برگشتی ؟
نگاهش به رضا بود .
_ حالش چطوره ؟
رضا بهش نگاه کرد :
_ چرا برگشتی ؟
_ بر می گردانیمت عقب ، نگران نباش !
اسلحه اش را مسلح کرد . به من نگاه می کرد . نگاهش قلبم را آتش زد .
_ ببرش عقب ، من سرشون را گرم می کنم .
_ نه .
رضا اسلحه اش را برداشت .
_ من پیش مرتضی می مانم . تو برگرد عقب ، محمد !
خواست برود کنار مرتضی که اسلحه از دستش افتاد . خونریزی پاش شدید بود .
مرتضی گفت : ببرش محمد ! بجنب !
_ پس تو چی ؟
_ فکر من نباش . خونریزی رضا خیلی شدیده .
آتش عراقیها شدید بود . رضا را روی دوشم کشیدم و با شلیک مرتضی ، خود را به خاکریز
خودی رساندم .
وقتی قضیه را به حاجی گفتم ، نمی دانست چکار کند . گفت : نمی توانیم برویم دنبالش
_ چرا ؟
_ در منطقه قرار است حمله ای انجام شود . اگر برویم ، حمله لو میرود !
_ یعنی هیچ کاری نمیشه کرد ؟
حاجی سرش را انداخت پایین . فرمانده مان بود . مرتضی همیشه همراهش بود . بچه ها دم در
چادر جمع شده بودند . همه مرتضی را دوست داشتند . بعضی شبها که بیدار میشد برای نماز
شب ، توی تاریکی پای بچه ها را لگد میکرد . برای همین بهش میگفتند ( پا لگد کن ) . از وقتی
این اسم را روش گذاشته بودند ، شبها دم سنگر می خوابید .
_ حاجی ، حاجی ، مرتضی است !
هجوم بردیم طرف محسن . نشسته بود کنار بی سیم . توی چادر جا نبود .
_ از مورچه به گنجشک ... از مورچه به گنجشک ...
انگار کد رمز را فراموش کرده بود . حاجی گوشی را گرفت
_ بگوشم .
_ حاج مهدی سلام علیکم
_ علیکم السلام . بگو مرتضی ، بگو !
_ حاجی جان ! عراقی ها کم کم دارند میان جلو ، به بچه ها تیر خلاص می زنند .
یکهو قلبم ریخت . همهمه ی بچه ها برید .
_ چکار کنم حاجی ؟
حاجی مضطرب بود .
_ اسلحه و مهمات داری ؟
_ فشنگ ندارم . دوتا نارنجک دارم اما نمی توانم ازشان استفاده کنم .
_ چرا ؟
_ دستم مجروح شده .
حاجی نگاهش به زمین بود . بچه ها بغض کرده بودند .
_حاجی ! سلام مرا به بچه ها برسان . ازشان حلالیت بطلب . بگو ببخشید اگر بعضی وقتها
پایشان را لگد می کردم !
صدای گریه ی بچه ها بالا گرفت .
_ از شهادت برام بگو حاجی .
حاجی نتوانست جلوی خودش را بگیرد . گریه امانش نداد .
_ چرا گریه می کنی حاجی ؟ ازم مضایقه می کنی حاجی ؟
_ مرتضی جان ! شهادت زیباترین معامله ی مومن با خداست . در این معامله خداوند خریدار
است و جان مومن متاع . بهای آن بهشت جاوید است و قرآن سند معتبر معامله .
حاجی تاب حرف زدن نداشت .
_ بازم بگو حاجی ، بازم بگو .
_خداوند به آنهایی که در راهش پیکار میکنند ، می کشند و کشته می شوند بهشت برین را وعده داده .
ای مومنان ! بشارت باد بر شما این داد و ستد و این پیروزی بزرگ !
_ ممنون ، حاجی جان . عراقیها دارند نزدیک می شوند . امید شهادت در وجودم زنده شده !
حاجی ناله کرد : به یاد ما هم باش ، مرتضی جان .
_ برام دعا کنید . اگر توانستم با نارنجکها کاری بکنم ، دریغ نخواهم کرد .
بی سیم خاموش شد .
روی پدهای مجنون ـ یعقوب آذر ، محمد خسروی راد
پ.ن :
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود
اﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ اﻟﻤﻀﻄﺮ اذا دﻋﺎﻩ و ﻳﮑﺸﻒ اﻟﺴﻮء. :